MY SWEET LIFE

 

  اسم قشنگ پدر برای من بزرگترین تکیه گاهه ، بزرگترین و مستحکم ترین تکیه گاه...آنقدر

بزرگ که زیر سایش میتونم با  افتخار به آسمون نگاه کنمقلبماچماچ

                                         قلبپدر عزیزم روزت مبارکقلب

 

و اما مینویسم برای بهترینم:قلب

رضای من ازت ممنونم بخاطر همه ی خوبیها و مهربونیهات و صبوری هاتماچ

مرسی بخاطر اینکه همسر بودنت بی نظیره ،اینو بدون که تا ابد عاشقانه دوستت دارمماچ

تصمیم گرفتم واسه روز مرد رضا رو غافلگیر کنم خوشبختانه اون روز رضا عصرکار بود

هورامامان رضا هم از شب قبل اومده بود خونه ی ما...

بعد از ظهر پنجشنبه رفتم بازار واسه خریدن کادو بعد از کلی گشتن واسش یه تی شرت

خریدم.بعد هم مابقی مایحتاج رو خریدم و برگشتم خونه واسه انجام کارهام.

مشغول درست کردن کیک و یه شام خوشمزه شدمخوشمزهزمان زیادی نداشتم رضا ساعت 11

از سرکار مرسید و من باید با عجله این کارها رو انجام میدادم.

خوشبختانه کیک ساعت 10:30 آماده شد و بعد نوبت آماده شدن خودم بودچشمک

خلاصه ساعت 10:45 همه چیز آماده بودهورا

دور تا دور راهروی ورودی خونه رو شمع چیدم و کیک و کادو رو هم گذاشتم وسط راهرو

و تمامی چراغهای خونه رو خاموش کردم. خودم هم پشت در ورودی خونه قایم شدمنیشخند

ساعت 11:15 صدای آسانسور و بعد از اون صدای قدمهای عششقم قلب

با ورودش به خونه پریدم جلوش و کلی بوسیدمش و بهش تبریک گفتم

خلاصه شب خوبی بود منم حسابی از کارم راضی بودم چون رضا خیلی سورپرایز شدماچماچ

به قول مامانم ما هم که عاشق سورپرایز کردن همدیگه ایمنیشخند

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٧:٢٩ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات ()

سلام

بعد  از یه تاخیر طولانی لازم شد که بازم بیام و آپ کنم و از همسر عزیز و

دوست داشتنیم بابت سورپرایزش تشکر کنم بذارید از اول واستون بگم چشمک

امسال تصمیم داشتم که جلوی رضا هیچ اسمی از تولد و هجده فروردین نیارم که

هم ببینم  اون یادش میمونه یا نه و هم اینکه خودم رو جوری نشون دادم که

اون فکر کنه که من این روز رو فراموش کردم تا اینکه زبانچشمکنیشخند

روز پانزده فروردین که رضا تازه از سرکار برگشته بود و میخواست استراحت

کنه یه پیام اومد واسش و از اونجایی که از خستگی دراز کش بود من پیام رو

باز کردم و دیدم بلهههههههنیشخند

خواهر رضا پیام داده بود که سلام داداش باشه چشم حتما میام مبارکش باشه من

و میگی هوراهورا

خلاصه خودم و به بیخیالی زدم ولی دیگه مطمئن شدم یه خبرایی هست که آقا

رضای عزیز لو نداده و قصدش سورپرایزه...

تا اینکه پریشب مامان گفت واسه ناهار فردا بیاید اینجا میخوام پلو میگو درست

کنم همه قبول کردیم به جز رضا که گفت من دو شیفت سرکارم از صبح باید برم

روی دکل.حالم گرفته شد ولی خوب کاره دیگه چه میشد کردناراحت

دیروز هم از سرکار مستقیم رفتم خونه مامان که آجی کوچیکم و شوهرش هم

اونجا بودن و آجیه بزرگم هم غایب بود که این یکم واسم عجیب بودچشمک

بعد از اینکه ناهار خوردیم قرار شد با زهرا (خواهر کوچیکم ) و شوهرش بریم

تالارهای جشن رو ببینیم آخه تیرماه جشن عقدشونه...

خلاصه تازه آماده شده بودیم که آقای همسری پیام داد که  کارم تمام شده و دارم

میرم خونه، کلی ذوق مرگ شدمنیشخند

بعد از اینکه رفتیم و چندتا تالار دیدیم زهرا پیشنهاد داد که بریم خونه ی شما

واسه عید دیدنی آخه ایام تعطیلات اونا اینجا نبودن و هنوز خونه ی ما نیومده

بودن...

منم خیلی خوشحال شدم و به سمت خونه ی ما حرکت کردیم...

همینکه وارد خونه شدم دیدم تموم چراغهایی که خاموش بودن با جیغ و هورا

روشن شدن و بلهههههههه همسر عزیزم حسابییییی ترکونده بود و سورپرایزم کرد...

و خانواده ی خودم و همسری همه اونجا بودن...

خییییییییلی خوشحال شدم ، بغلم کرد و کلی بوسیدمهورازبانقلب

الهی فدات بشم که یکدونه ای و لنگه نداریماچماچماچ

عشقم ایشالا بتونم همسر خوبی واست باشم و این همه خوبی و مهربونی رو

جبران کنم قلبقلب

خلاصه روز خوبی بود و شوهرم و خواهر بزرگم حسابی سورپرایزم کردن...

ادامه مطلب هم چند تا عکس از مراسم دیروز واستون میذارم...


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٢ساعت ٧:٠۸ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات ()

 

با کمال شرمندگی به علت مشغله با یک روز تاخیر آپ میکنمزبان

دیروز تولد رضای عزیزم بود،تولد زیباترین و پاکترین گل دنیا،تولد بهترین

مخلوق خدا...

خوشحالم که یکسال دیگه درکنارش بودم و تونستم تولدش رو تبریک بگم...

از هفته ی پیش کادوش رو خریدم ( یه گوشی موبایل ) و دیروز هم با آجیه گلم

واسش کیک درست کردیم جاتون خالی خیلی خوشمزه شد...چشمک

همسر مهربانم :

بخاطر آرامشی که از تو دارم خدا رو هزاران بار شکر میکنم و به پاس تمام

خوبیهات،بهترینهارو برات آرزو میکنم و تا ابد دوستت دارم...

تولدت مبارک عشق بی همتای منقلب قلبقلب

 


به جای شمع،غمهایت را به آتش میکشم و هدیه ام قلبیست کوچکقلب

                           ماچ تولدت مبارک مرد منماچ

 

نوشته شده در دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات ()

 

 

همش مثل یه خواب بود...

همیشه از این میترسیدم که یه روزی بخوام واست بنویسم و بهت عادت کنم ولی تو تنهام بذاری و بری...

نمیدونم شاید من لیاقت مادر شدن رو نداشتمدل شکستهناراحت

خدایا شکرت،میدونم هیچ کاریت بی حکمت نیست...

نی نی نازم خیلی زود تنهام گذاشتی و رفتی...از دیشب همش به خودم میگم شاید جای نی نیم خوب نبوده و تو دل مامانش اذیت میشدهناراحت

عزیز مادر با رفتنت هم من رو داغون کردی هم شرمنده ی بابا رضا و پدر جون و مادرجون شدم...

خیلیییییییییی سخته آخه من که شما رو به زور از خدا نخواستم...

مجبورم بخاطره بابا رضا خم به ابرو نیارم آخه اونم با رفتنت داغون کردیگریه

الحمدالله رب العالمین

خدایا خودت کمکم کن هرچه زودتر روحیه ام مثل سابق بشه...

مریم نوشت: از خدا میخوام حافظ همه ی نی نی ها و مامانای مهربونشون باشه

و از ته دل میخوام هرچه زودتر به منتظرین هدیه ی آسمونیشون رو عطا کنهدل شکسته

نوشته شده در شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات ()

 

اول از همه از خدا بابت لطف بزرگی که در حقم کرده تشکر میکنم...

انشاالله تموم مادران منتظر این لحظه رو تجربه کنن آآآآآآآآآآآآمین...

و اما خاطره اولین روزی که فهمیدم شما توی دلمیقلبماچ

دیروز صبح از سرکار با راننده ی شرکت رفتم داروخونه و  بی بی چک گرفتم

فکر اینکه مثبت باشه رو نمیکردم آخه من و بابا رضا طوری برنامه ریزی کرده

بودیم که بعد از عید بیایی توی دلم و هم اینکه میخواستم اول عزیز دل خاله بیاد

بعد شما بیایی ولی خوب دیگه خدا رو شکر اینم خواست خدا بود،ممنونتم خدا...

خلاصه رفتم بی بی چک خریدم و همون سرکار تست رو انجام دادم که مثبت بود

قلب

همون لحظه زنگ زدم به بابا رضا و بهش خبر دادم خیلی خوشحال شد ولی گفت

باید آزمایش بدی تا مطمئن بشیم...

بابا رضا عصرکار بود و ساعت 3 رفت سرکار منم یه استراحت کردم و ساعت

4:30 رفتم آزمایشگاه و آزمایش دادم دکتر هم بهم گفت ساعت 5:30 جواب

آماده ست...

تا ساعت 5:30 کارای خونم رو انجام دادم و دقیقا موقع اذان بود و من اماده ی رفتن به مسجد بودم که گفتم بذار زنگ بزنم به آزمایشگاه شاید تلفنی جواب رو دادن...

وقتی که جواب رو بهم دادن و گفتن که + همون لحظه سجده شکر بجا آوردم و خدا رو شکر کردم...

بعد هم به بابا رضا زنگ زدم و گفتم که جواب + باورش نمیشد کلی ذوق کرد واستزبان

بعد هم که به مامان جون  زنگ زدم و بهش گفتم و به خاله فاطمه هم پیام دادم...

خلاصه دیروز جزء بهترین و بیاد ماندنی ترین روزها‍ی زندگیم بودقلب

عزیز دل مادر از خدا میخوام که کمکم کنه و بتونم مسئولیت مادری رو بخوبی درحقت انجام بدم...

دوستتتتتتتتتتتت دارم عشق کوچولوی من و بابا رضا ماچ

 

مریم نوشت:عزیز دل مادر با دستای کوچیک واسه همه ی منتظرا و خاله فاطمه وعمه نجمه دعا کن که زودی نی نی هاشون بیان پیشتچشمکماچ

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳٩۱ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات ()

 

روح لطیفم را در لفاف احساسی نازک پیچیده ام...

وجسمم را چون کالبدی مملو از آرامش و محبت تقدیم به نوازش انگشتانت نمودم

دستانم را گرفتی و عشقت را نثارم کردی و با شعله های ناب مهربانی ات دنیای

دخترانه ام را زنانه کردیقلب

 

 رضای من بی شک تو بی نظیرترین مرد دنیایی...

تویی که مرا غرق در عاشقانه ترین عشق بازیهایت میکنیقلب

تویی که همیشه ناغافل و ناگهان نوازشم میکنی و با کلماتی از جنس مردانه ات در

گوشم نجوای عاشقانه می خوانیقلب

تویی که رایگان لبخندت را نثار چشمانم میکنیقلب

هرگاه خسته از هر جا دلم ماوایی آرام و بی دغدغه می خواهد تویی که آغوشت را

مامن دلتنگی و نا آرامی هایم میکنیقلب

بارها با خدای خود صحبت میکنم که تو جواب کدام خوبیه من هستی و آیا من لیاقت

این همه خوبی را دارم؟؟؟؟دل شکسته

و ...

در آخر بدان که آغووووووشت معجزه  میکند مرد مهربان منقلبقلبقلب

مریم نوشت: از ته دل ازت ممنونم که آرامش را از آن من و زندگیمان کردیماچ

نوشته شده در چهارشنبه ٦ دی ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات ()

 

سلام

میخوام این پست رو با شعر زیبای رضای عزیزم شروع کنم که در وصف یلدا سروده :

 

چون شتا آمد شتابان شد خزان*

بار دیگر شور یلدا شد عیان*

شور یلدا رسم شاهان و سران*

گشت رنگین مجمع صاحب دلان*

هندوانه سرخ و شیرین و گران*

با انار و فال حافظ نغمه خوان*

 

دیشب شب یلدا بود،اولین شب زمستان و بلندترین شب سال...

وقتی اسم یلدا میاد یاد دور هم جمع شدن و انار و هندونه خوردن و فال حافظ می افتیم...

من و رضا هم امسال از چند روز قبل طوری برنامه ریزی کردیم که شب یلدا رو هم خونه ی مامان همسری باشیم و هم با خواهر بزرگم اون شب رو کنار مامان و بابای عزیزم باشیم...

از اول هفته من و خواهرم در تکاپو بودیم و هر کدوم مسئول خرید یه چیزی شدیم...

طبق برنامه ریزیمون قرار شد ژله و هندوانه رو من آماده کنم و خواهرم کیک و شیرینی رو درست کنه و مابقی تدارکات با مامان باشه...

البته از اونجایی که خانواده ی عموم هم اون شب دعوت ما بودن،یه سری از زحمتا هم گردن دختر عمو و دختر عمه ی عزیزم افتاد...

صبح پنجشنبه که از خواب بیدار شدم مشغول تهیه ی ژله ها شدم و یکی یکی ژله ها رو آماده کردم آخه تصمیم داشتم ژله خرده شیشه درست کنم...

بلاخره بعد از ظهر آماده شد ولی متاسفانه موقع جدا کردن از ظرف ژله ام خراب شدناراحت

بعد از ظهر که رضا از سر کار اومد بعد از اینکه یکم استراحت کرد آماده شدیم و رفتیم خونه ی مامانش...طفلی تنها بود دخترا رفته بودن بازار...

یه چند ساعتی رو اونجا بودیم بعد از شام اومدیم خونه ی بابا...خواهر بزرگم ازبعد از ظهر رفته بود اونجا....

ساعت حدود 9 شب بود که شروع کردیم به چیدن میز و مراسم ما شروع شد...

بعد از کلی عکس گرفتن نوبت به خوردن رسید...

جاتون خالی خیلی خوردمنیشخندهمه چیز خوشمزه بود...

نیمه های شب بود که مراسم شب یلدای ما تموم شد...به ما که خیلی خوش گذشت امیدوارم شما هم شب یلدای خوبی رو گذرانده باشید و صدها یلدای دیگه رو تجربه کنید...آمیییین

ودر پایان زمستان خوب و پر برکتی رو براتون آرزو میکنم...

مریم نوشت: زمستان هم رسید اگه سردت شد خبرم کن برات بسوزم عشق من

این هم عکسای شب یلدای ما:

نوشته شده در جمعه ۱ دی ۱۳٩۱ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات ()


آخرين مطالب
» روز همه ی پدرها و همسرهای نازنین مبارک
» بلاخره نوشتم...
» بازم رضای مهربونم غافلگیرم کرد
» میلاد زندگیم
» خواب 2 هفته ای
» 18 دیماه 1391 (بتا 193)
» از تو و برای تو
» یلدای 1391 (دومین یلدای با هم بودنمان)
» بی همتای من
» دستان من و تو

Design By : RoozGozar.com